تبلیغات
farhad sadeghi - مطالب ابر farhad sadeghi

مرگ.مغناطسی.farhad sadeghi

دوشنبه 5 بهمن 1394 11:39 ق.ظنویسنده : farhad sadeghi

 

.
مرگ فرهاد

- مـــرگ -



آســمــان را دامـن افـشـان روزهای آخـر است
خاک ها را دسـت افـشـان روزهای آخـر است

حـجـلـه ها؛ آذیـــن بـیـاریــد ابــرهـا آبـستن اند
ابــرهـا، غمگین و گریــان روزهای آخر است

بـارش بـاران نـشـراسـت خواهش رنگین کمان
رفـتــنِ در زیــــر بــاران روزهـای آخـر است

آن قـــدم هـا؛ گـام های خیـــسِ شـب های خیال
شب به شب، خوابِ پریشان روزهای آخراست

بـاد می آیــد؛ گـریزان بـرگ ها در فصل سرد
بــرف می بـارد زمـســتان روزهای آخر است

روزهـــای آخــــر ایــن زنــدگــی غمگین مباد
شــاد بایــد؛ جـان به جانان روزهای آخر است

روح تــو از آشـــیان پـــــر می کشد بر آسمان
فـکـــر امــا ریـشـه داران روزهای آخـر است

نغمه مـــرگ اسـت فــرهــاد و لـب شیرین تو
کــامِ دیـرین؛ کامــیـاران روزهای آخــر است





26  خــــرداد 94
تـهـران ــ  داودیــه
مجموعه مغناطیس

برچسب ها: فرهاد صادقی ، farhad sadeghi ، اشعار هزاره سوم ، آیین مهر ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 2 فروردین 1395 07:07 ب.ظ

 

حسادت / Farhad sadeghi

شنبه 3 بهمن 1394 11:34 ق.ظنویسنده : farhad sadeghi

 

حسادت


حسادت / سندروم روان 


حسّی که از درون

کمانه می زند

 

احساسِ ناشناسِ کودکی زیباست

 

رویشِ شاخ و برگِ این نهال

در خیال و تجسّم و رؤیاست

*

ای تو

ای ذهنِ ناهوشیار من

سلام

 

این حسّ خفته از کجا

جوانه می زند؟

 

گاهی خموش؛ یا جهیده در تلاطمی

پنهان و سرد و گرم

گاهی زبانه می زند؟

...

در قلبِ کودکِ من

خونِ دلاوریست

آکنده از فروغ، خورشیدِ مادریست

...

این گونه مهربان

تا بامِ آسمان

طوقِ ستاره را

دُردانه می زند

...

*

ای پادشاه من

فرمانروای تن

رَشکی خزانه را

رندانه می زند

 

 

 

Farhad Sadeghi

94 / 10 / 15

حسادت از مجموعه سندروم روان

 

ادامه مطلب
برچسب ها: فرهاد صادقی ، اشعار هزاره سوم ، farhad sadeghi ، farhad aeenmehr ، فرهاد آیین مهر ، اجتماعی ، اشعار پارسی ،
دنبالک ها: آهنج ، سکوت ، شکست پل ، خلسه ، آبرفت ، غرور ، مرگ ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 2 فروردین 1395 07:04 ب.ظ

 

farhad sadeghi

دوشنبه 18 آبان 1394 08:45 ب.ظنویسنده : farhad sadeghi

 

تصویرسازی شعر شکست پل


شکست پل " از مجموعه اشعار هندسه خاموش 

.


سحر به سرخ می گرایدُ من.
به سختی؛
بدونِ بال؛
پرواز می کنم
کــرانه را در شکافِ فـلـق؛ چه وَهم آلود !
ابـراز می کنم...

- خلـبـان -

هواپیمای غول پیکر را 
سـنــــــــگـیــن. به اوج می بَرَد از زمین
و مــن
در کشاکشی از غم
تا ایــســـــتگاهِ پُــل
پـــــــرواز می کنم ...

آن هـواپـیـمــا که از من می گذشت ...
افسـرده مـسـافران
افکارشان خاموش
چشمانشان
بسته بر سرنوشتِ خویش.
بــی رمق نـشـسـته برجایشان
مدهوش
...
ناگهان !
اراده ای از بیرون
ضمیـرم را نـشـانه گرفت
رگباری از خوف
......... ازسقوط

جهانم را در آستانه گرفت

شــب بـود
ســیاه بـود
سرخ بـود
نمـی دانـم
خواب بودم یا بیدار
ولی کالبدم نفس می کشید
سروشی که می گفت: هشـــــدار


برچسب ها: فرهاد صادقی ، farhad sadeghi ، اشعار نو ، شعر نو ، فرهاد آیین مهر ، طراح و گرافیست ،
دنبالک ها: farhad sadeghi ، Farhad Sadeghi ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 18 آبان 1394 08:49 ب.ظ